تبليغاتX
ღ♥ღ به نام تك صليب كليساي عشق ღ♥ღ

ღ♥ღ به نام تك صليب كليساي عشق ღ♥ღ

مثل يک روياي خوش پا گرفتي تو شبام...از يه دنياي ديگه قصه ها گفتي برام

افسوس....افسوس....افسوس


ای خدا...من چقدر بدبختم...!!!چرا من؟ خدایا چرا من؟

چرا این کارو با من میکنی؟؟من مهدی مو میخوام!خودت میدونی چقدر دلم هواشو کرده...خدا خودت می دونی که من چقدر تو زندگیم زجر کشیدم ولی همه ی این زجرا رو به خاطر وجود یه نفر تحمل کردم...اونم مهدیه...

من میدونم اون کسی که میتونم تا اخر باهاش باشم اونه...

خدایا شیوا کیه؟؟؟خدا من تا حالا تو عمرم یه دونه دوست پسر داشتم؟نه خدایی داشتم؟؟؟

من چه غلطی کردم؟من چه غلطی کردم که اینقدر منو ازار میدی؟خسته شدم از این زندگی ...خدای من تو خودت خوب میدونی که تا حالا حتی یه بارم به مهدی خیانت نکردم ونمی کنم ...

خدا مگه محمد پسر خاله ام نیست؟

چرا پس همه دارن یه کاری میکنن که مهدی فکر کنه محمد دوست پسرمه؟

خدا مگه من دیوونه ی مهدی نیستم؟

خدا من چه کار کردم؟

یادته خدا چقدر این سیلی های عمه اشرفو تحمل کردم؟یادته؟

یادته یه شب که با مهدی صحبت کردم و اومدم خونه عمه اشرف جلوی همه چنان سیلی ای به گوشم زد که تموم صورتم قرمز شد و یه خورده هم دماغم خون اومد؟

خودت میدونی چقدر احساس حقارت میکردم ...چقدر زجر میکشیدم...

اما این حقارت و سیلی و درد و رنج و تحمل کردم!

میدونی چرا؟

چون همش به این فکر میکردم که یه روزی میشه مهدی منو از این زندگی خفت بار نجات میده..میاد و دستمو میگیره و منو میبره یه جای دور و با هم خوشبخت ترین میشیم...

ولی الان...دیدی چی شد؟

دیدی چقدر من بدبختم؟دیدی چه کار کردی؟دیدی؟

الان نه درس برام مهمه نه زندگی و نه هیچی...مثل یه مرده ی متحرک شدم...نه احساس دارم و نه هیچی...

میفهمی خدا؟

میفهمی چی میگم؟

خدا این شیوای کثافت کیه؟

این چرتوپرتا راجع به من چیه؟

منه بدبخت چه کاره ام؟

خدا مهدی رو بهم برگردون...

خدا التماست میکنم...التماست میکنم

نجاتم بده...کمکم کن بتونم اونو برگردونم....چرا نمیفهمی که من بدون مهدی میمیرم؟

به خدا خودمو میکشماااا...

خدا........خدا.......خدا........

نمی دونم چی بگم...دیروز رفته بودم امامزاده صالح خودت میدونی چقدر گریه کردم...داشتم پس می افتادم....الانم اشکا داره بدجوری چشمامو میسوزونه....خدا امروز رفته بودم وبلاگ مهدی...

وقتی واردش شدم انگار غم عالم اومد تو دلم...

یه اهنگی گذاشته بود که من باشنیدنش قلبم چنان تپید و درد گرفت که ارزوی مرگ کردم....

خدا لاقل منو اینقدر زجر میدی کاری کن مهدی حالش خوب شه....

کاری کن مهدی زجر نکشه....کاری کن بشه یه پسر خوشحال و شاد...

نمی خوام افسرده ببینمش...نمی خوام زجر بکشه....هر بلایی سر من میخوایی بیار ولی مهدی رو سرحال کن

میدونم دیگه مهدی نمی اد وبلاگم....چون اینقدر ازم نفرت داره که حتی اسمم هم باعث زجرشه...

خدا دارم میمیرم از غصه...دارم میمیرم از دوریش....

مهدی منو ببخش...منو ببخش که دیوونه ات شدم و میخواستم بدستت بیارم...

منو ببخش که هیچ وقت حرف دلمو بهت نزدم...دوستت دارم مهدی...

عاشقتم مهدی...میمیرم برات مهدی....کاش  مهدی اینجا بود تا میرفتم بغلش و همه ی گریه ها و تو سینه ی پر از محبتش خالی میکردم....

ولی افسوس که رفت....


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:46  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  | 

هنوزم که هنوزه دوستت دارم

مهدی یه خورده فکر کن...

چی شده که اینقدرررر ازم عصبانی هستی و اینقدر ازم نفرت داری؟؟؟

من هیچ غلطی نکردم...نمی دونم چرا باهام اینطوری رفتار میکنی...

فکر میکنی که من فاطیما ام نه؟؟؟؟فکر میکنی که من بهاره ام نه؟؟؟؟

ولی اشتباه میکنی من هیچ کدوم نیستم ... اخه یه خورده فکر کن مهدی من چه دلیلی دارم این کارو بکنم هان؟؟؟

من که تو رو داشتم... من که باهات بودم ... چرا بخوام الکی با این کارا بینمونو  رو بهم بزنم؟؟؟

اخه یه ادم دیوونه هم این کارو نمی کنه...

اصلا حق با توست من بچه ام....من نینی ام...اینو میدونم صد بارم میگم اره من نینی ام....من نینی ام...

حالا که من نینی ام خواهشا برای اخرین بارم که شده این نینی رو ببخش...

نینی ها نمی فهمن که باید چه کار کنن که عشقشون ازشون ناراحت نشه

التماست میکنم منو ببخش... نمی گم که برگرد پیشم چون میدونم که این کارو نمی کنی چون میدونم که غلط های زیادی کردمو این غلطا باعث شد دیگه...

ولی ازت خواهش میکنم التماس میکنم...منو ببخش ببین من تو رو دوست دارم...از ته دلمم دوستت دارم...

دیوونه تم...اگه بری تنهام بزاری من میمیرم... تو رو خدا ... تورو خدا ...منو ببخش...

من تا حالا به هیچ کس التماس نکردم....هیچ کس ...

ولی تو فرق میکنی برای همین التماست میکنم ...

ولی اینو بدون که من فاطیما نیستم...من سوگل نیستم ... من بهاره نیستم...

من خودمم ....من پارمیدام ...همون دختری که عاشقانه تو رو میپرسته ...

اون شب من همه ی اینا رو بهت میخواستم بگم ولی تو نذاشتی...مجبور شدم بیام نت...

برات این مطلبو بزارم ... بهت قول داده بودم دیگه نیام نت خودت دلیلشو میدونی لازم به توضیح نیست...

این یک صدم حرفام نبود میخواستم باهات یه عالمه صحبت کنم و بهت ثابت کنم من اونی نیستم که تو فکر میکنی...

ولی نذاشتی....

خلاصه همین....

دوستت دارم خیلی زیاد

فعلا بای بای عشقم...


+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:49  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  | 



اخر هر امدنی


رفتن است


کفش هایت را که بپوشی


باید بروی


من از ان دور


برایت


دست تکان خواهم داد.

پارمیدا


تعطیل شد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:22  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  | 

آخ خ خ خ خ خ خ خ


بوسیدن لبهات

داغی نفسهات

بازوهای مردونت...

ظرافت اندام نیمه عریان من

جلوی قرمزی وحشی نگات

آخ که داره کم کم میشه یه رویای محال...


امروز یه روز خیلی  خوبه که هیچ کس هیچ چیز نمیتونه خرابش کنه...

مهم نیست که شب دیر خوابیدم  و صبح به سختی بیدار شدم.

مهم نیست که  امتحان شیمی دارم  و سخته


مهم نیست که کل روز رو تنها بودم  و در حال پوسیدن بودم


من که گفتم  امروز یه روز خوبه که هیچ چیز نمی تونه خرابش کنه حتی

مزخرف بازی بعضیا......


پ.ن:اق سعید کثیف سعی نکن بین منو عشقمو بهم بزنی.....بدمیبینی به خداااااااااااا بد میبینی


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:9  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  | 

 

دلم بدجوري گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس

 

ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستي... ميترسم دستاتو تو دستم

 

بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... مي ترسم تو هم مثل من بوي تنهايي

 

و غربت بگيري.. مي ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه
 
من از مرگ نمي ترسم از رفتن تو مي ترسم.. مي ترسم تو بري و من

 

نميرم! مي ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايي که

 

گذشت..!! مثل تموم شبهايي که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از

 

شبهاي بي ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميد سپيده اي

 

هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس

 

نميشم..!! ياد اون چتري که بالاي سرم گرفتي تا ابد با منه.. من و ببخش

 

که هنوز ازت پرم که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستي تا حالا شده اون

 

قدر دلت براي کسي تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟

 

تا به حال شده اون قدر بخواي براي يه نفر بميري  که از زنده بودنت هم

 

خسته بشي؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهي که به

 

تو خيره شده لحظه اي بيشتر باقي بمونه؟؟ميدوني... من عاشقم چون فقط

 

يه بار تو دلم زلزله اومد ... چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه

 

تو)...ميدوني... تو هيچ وقت نتونستي ذهنمو بخوني..اشکمو ببيني.. صدامو

 

نشنيدي..صدايي که خودت خفش کردي.. صدايي که يه روز بهت ميگفت

 

دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقاي حالا فرق داشت وقتي

 

ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم..

 

اما هيچ وقت نفهميدي.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدوني چرا؟؟

 

چون اول و اخر لحظه هام تويي... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاري که
 
تو رو خدا اينم ازم نگير من ميميرم.  

 




آفتاب بهانه است برای حس کردن گرمای وجود تو هنگامی که نمی توانم گرمای وجودت را احساس کنم.

 

باران بهانه است برای بوییدن وجودت هنگامی که انقدر دوری که نمی توانم عطر بهشتی ات را استشمام کنم.

 

گل بهانه است برای لمس کردن لطافت وجودت و دستانت هنگامی که دستانم توانایی رسیدن به وجودت را ندارند.

 

آسمان بهانه است برای دیدن وسعت و کرامت وجودت زمانی که نیستی تا کرامت و وسعت وجودت را با چشمانم ببینم.

 

و دریا بهانه است برای دیدن بخشندگی تو.هنگامی که بخشندگی ات برای من در هاله ای از نور پنهان است.

 

همه اینها بهانه است برای هنگام که نیستی تا به وسیله آنها تو را بیابم. نمی دانم اگر تو بیایی آیا این بهانه ها هم خواهند بود.

 

  غربت همین خونس 

                                 اینجا که دلتنگم!

   اینجا که با غصه!  

                              بی وقفه می جنگم!

   رویا ازم دوره  

                                کابوس هر خوابم!

  می بینی؟دور از تو 

                                 بی تاب بی تابم

  می رنجم از حس  

                                    دلگرم تو بودن

  وقتی که چشمام...      

                                    یادت نمی مونه

  می بوسم عکست رو      

                                    خندیدی اما سرد

   تقدیر یا اما...           

                                   کار خودش رو کرد

   غربت همین خونس 

                                      اینجا که دلگیرم

اینجا که هر لحظه...    

                                 از یاد تو می میرم

 

  مسیر آرزو 

دیگه از همه بریدم حال قلبم زار زاره

آرزوهاموفروختم مسیرم سمت مزاره

جاده غریب اشکام چراغ قرمز نداره

دعا کن بمیره چشمام تا دیگه هرگز نباره

حلقه های انتظارم حالا از همه جدا شد

به چه سختی عشقو کاشتم با یه باد اونم فدا شد

گل اعتماد و له کرد دست هرکسی سپردم

خواب کشتن منو دید دل هر کیو که بردم

چی بگم وقتی یه رنگی واسه هیچکی آشنا نیست

به گوش کسی نخورده بی وفایی رسم ما نیست!

 




+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:26  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  | 

فقط تو


 ** * *

 

 **

**

*نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم... فقط میتون بگم که همه چی از اونجا شروع شد که*

*که چشمای نازت بهم خیره شده بود.........!*

*صورت نازت حیلی نورانی شده بود*

*یه لحظه حس کردم تو اون مکان فقط منم و تو...!*

و حضور یه حس سرخ

عزیزم

چشمات رو به پایین بود

اما چشمای من روی چهره نورانیت مات مونده بود

و دستام بدون اینکه خودم بخوام داشت می لرزید

انگار منتظر یه اتفاق بودم... یه شروع سبز... نه سرخ... نه آبی

  اما هیچ اتفاق سبز یا سرخ یا آبی نیفتاد... تو  رفتی...

 

 

ولی بعد از زفتنت صدای قلبم رو به وضوح شنیدم     

فکر میکردم که هیچ چی نشده

اما نه... قلبم و چشمام به جای خالیت

خیره مونده بود و مات و مبهوت

آره عزیز دلم ....!

عاشق شده بودم

..

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:50  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  | 

دیووونه ترینم عشقم


دلش سخت تر از سنگ بود

بي احساس و بي روح

با آخرين تيري كه برام مونده بود

دلشو نشون گرفتم و شكافتم

و تخم عشقو توش كاشتم

مدتي طول كشيد كه عشق برويه و قد بكشه

روييد ولي خيلي بزرگ و تنومند

اون ديگه عاشق من نبود ، عاشقه همه بود

اعتراضم به جايي نرسيد

بعد از مدت ها زجر و بعد از كلي تلاش،

كم كم عشقو در وجودم كشتم

نطفه اي به وجود اومد

به اسم تنفر.

در دنيا دو احساس هست كه پايداره

و هرگز هم نمي ميره

يكي احساس عشق و ديگري احساس تنفر

يكي فرياد خواستن است

و ديگري فريادي از زجر و انزجار

او هر روز عاشق تر مي شد

و من تنفرم بيشتر مي شد

اون ديگه همه رو ول كرد

و سراغ من اومد فقط من

ولي من از تنفرم كم نشد

مي خواستم كه بميره

و يه روز مُرد

آروم و بي صدا

هيچ كسي نفهميد

حتي خود منم مدت ها بعد فهميدم

نامه اي را برام گذاشته بود

نوشته بود كه هميشه مي خواستمت

هميشه دوسِت داشتم

و كس ديگه اي در دلم جا نداشت

همه ي اينا فيلم بود كه تو رو

به سوي خودم بكشونم

ولي مثل اينكه هيچكدوم از اين كارا

فايده اي نداشت

الان هم كه دارم مي ميرم

به خاطر دوري از توست

كاش مي شد كه دوسم داشته باشي

كاش ......

در اون لحظه احساس تنفري كه از او در دلم بود

مُرد

ولي تنفري كه از خودم دارم

تا ابد با من خواهد موند.


       




دوستت دارم مهدی من تا ابدیت



میخوام اینو بدونی که هیچ وقت هیچ وقت فراموشت نمیکنم

قسم می خورم

تا اخر عمرم منتظرت میمونم

میمونم که بیایی و منو از این دنیای غم بار نجات بدی

من فقط با تو میمونم

من بدون تو هیچم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 5:0  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  | 

دوستت دارم مهدی من


 

هرچه می خواهم غمت را در دلم پنهان کنم

سینه می گوید که من تنگ آمدم

فریاد کن


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:45  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  | 

تکیه نکن...


کنارم بخوابُ به دورم بتابُ

از این لب بنوش چو تشنه که آبُ

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه ی بی قرارت منم من

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد من و تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم ، بگندیم

بخواب آرام پیش من لبت را بر لبم بگذار

مرا لمسم کنو دل را به این عاشقترین بسپار

بخواب آرام پیش من منی که بی تو می میرم

لبت را بر لبم بگذار که جان تازه می گیرم.

nazar     faramooooosh    nashe


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:19  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  | 

من همیشه با تو هستم تورو از جون می پرستم


Angel


فرشته


در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.


در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود، به طرف دکتر دويد.


آقاي دکتر... مادرم!! و در حالي که نفس نفس مي زد ادامه داد: خواهش مي کنم... با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.


- بايد مادرت را به اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه‌ي کسي نمي روم.


- ولي دکتر... اگر شما نياييد او مي ميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.


دخترک دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد، جايي که مادرش در بستر بيماري افتاده بود.


دکتر شروع به معاينه کرد و توانست با استفاده از دارو تب را پائين بياورد. او تمام شب را بر بالين زن ماند.


صبح که شد زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد.


دکتر گفت: بايد از دخترت تشکر کني، اگر او نبود حتما مرده بودي...


زن با تعجب گفت: ولي دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته!! و به عکس بالاي سرش اشاره کرد.


پاهاي دکتر از ديدن عکس سست شد. اين همان دختر بود! فرشته‌اي کوچک و زيبا...


     


بوسه اسم است

چون عمومي است

بوسه فعل است

چون هم لازم است هم متعدي

بوسه حرف تعجب است

چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند

 

بوسه ضمير است

چون از قيد انسان خارج نيست

بوسه حرف ربط است

چون 2 نفر را به هم متصل ميکند 


+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:4  توسط ღ☆ஜ دیوووووووووونه مهدی ஜ☆ღ•*  |