افسوس....افسوس....افسوس
ای خدا...من چقدر بدبختم...!!!چرا من؟ خدایا چرا من؟
چرا این کارو با من میکنی؟؟من مهدی مو میخوام!خودت میدونی چقدر دلم هواشو کرده...خدا خودت می دونی که من چقدر تو زندگیم زجر کشیدم ولی همه ی این زجرا رو به خاطر وجود یه نفر تحمل کردم...اونم مهدیه...
من میدونم اون کسی که میتونم تا اخر باهاش باشم اونه...
خدایا شیوا کیه؟؟؟خدا من تا حالا تو عمرم یه دونه دوست پسر داشتم؟نه خدایی داشتم؟؟؟
من چه غلطی کردم؟من چه غلطی کردم که اینقدر منو ازار میدی؟خسته شدم از این زندگی ...خدای من تو خودت خوب میدونی که تا حالا حتی یه بارم به مهدی خیانت نکردم ونمی کنم ...
خدا مگه محمد پسر خاله ام نیست؟
چرا پس همه دارن یه کاری میکنن که مهدی فکر کنه محمد دوست پسرمه؟
خدا مگه من دیوونه ی مهدی نیستم؟
خدا من چه کار کردم؟
یادته خدا چقدر این سیلی های عمه اشرفو تحمل کردم؟یادته؟
یادته یه شب که با مهدی صحبت کردم و اومدم خونه عمه اشرف جلوی همه چنان سیلی ای به گوشم زد که تموم صورتم قرمز شد و یه خورده هم دماغم خون اومد؟
خودت میدونی چقدر احساس حقارت میکردم ...چقدر زجر میکشیدم...
اما این حقارت و سیلی و درد و رنج و تحمل کردم!
میدونی چرا؟
چون همش به این فکر میکردم که یه روزی میشه مهدی منو از این زندگی خفت بار نجات میده..میاد و دستمو میگیره و منو میبره یه جای دور و با هم خوشبخت ترین میشیم...
ولی الان...دیدی چی شد؟
دیدی چقدر من بدبختم؟دیدی چه کار کردی؟دیدی؟
الان نه درس برام مهمه نه زندگی و نه هیچی...مثل یه مرده ی متحرک شدم...نه احساس دارم و نه هیچی...
میفهمی خدا؟
میفهمی چی میگم؟
خدا این شیوای کثافت کیه؟
این چرتوپرتا راجع به من چیه؟
منه بدبخت چه کاره ام؟
خدا مهدی رو بهم برگردون...
خدا التماست میکنم...التماست میکنم
نجاتم بده...کمکم کن بتونم اونو برگردونم....چرا نمیفهمی که من بدون مهدی میمیرم؟
به خدا خودمو میکشماااا...
خدا........خدا.......خدا........
نمی دونم چی بگم...دیروز رفته بودم امامزاده صالح خودت میدونی چقدر گریه کردم...داشتم پس می افتادم....الانم اشکا داره بدجوری چشمامو میسوزونه....خدا امروز رفته بودم وبلاگ مهدی...
وقتی واردش شدم انگار غم عالم اومد تو دلم...
یه اهنگی گذاشته بود که من باشنیدنش قلبم چنان تپید و درد گرفت که ارزوی مرگ کردم....
خدا لاقل منو اینقدر زجر میدی کاری کن مهدی حالش خوب شه....
کاری کن مهدی زجر نکشه....کاری کن بشه یه پسر خوشحال و شاد...
نمی خوام افسرده ببینمش...نمی خوام زجر بکشه....هر بلایی سر من میخوایی بیار ولی مهدی رو سرحال کن
میدونم دیگه مهدی نمی اد وبلاگم....چون اینقدر ازم نفرت داره که حتی اسمم هم باعث زجرشه...
خدا دارم میمیرم از غصه...دارم میمیرم از دوریش....
مهدی منو ببخش...منو ببخش که دیوونه ات شدم و میخواستم بدستت بیارم...
منو ببخش که هیچ وقت حرف دلمو بهت نزدم...دوستت دارم مهدی...
عاشقتم مهدی...میمیرم برات مهدی....کاش مهدی اینجا بود تا میرفتم بغلش و همه ی گریه ها و تو سینه ی پر از محبتش خالی میکردم....
ولی افسوس که رفت....





** * *






